تبليغاتX
از دفترچه خاطرات يک بچه گربه

از دفترچه خاطرات يک بچه گربه

ما همیشه در حال انجام وظیفه ایم!


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 10:27  توسط بچه گربه  | 

بوی کافور طعم گه!

روز (البت روز سربازای آموزشی از سه و نیم شب شروع میشه) / خارجی / جلوی آشپزخانه ی پادگان

مثل هر روز بچه گربه به همراه سه تا مقسم دیگه ی گروهان سر وقت برای گرفتن جیره ی صبح بچه ها اومدن آشپزخونه  اما به عادت مالوف هر روزه باید حداقل نیم ساعتی علافی بکشن. بر خلاف روزهای دیگه بچه گربه تمایلی به خوابِ خاکی نداره (آخه همین دیروز یکی از درجه دار ها برای خوابیدن وسط محوطه خفت ش کرده بود) همینطور که به دیوار تکیه داده و اطرافُ نگاه میکنه چشمش یه سر آشپز پادگان میوفته که با چشمای پف کرده ی سر صبح ش هیبت تر از همیشه جلوه میکنه! یک دفعه یه چیزی به ذهنش میرسه. سوالی که هیچکدوم از درجه دار ها و افسرای ارشد جواب درستی بهش نمیدن. شاید این بار بتونه جوابشو پیدا کنه ... بعد از صبح بخیر و خوش و بش های معمول ییهو میپرسه "ببخشید من یه کوچولو زیادی کنجکاو شدم بدونم که واقعا تو غذاها کافور میریزن؟ آیا؟!!"

همونطور که دستشو روی کارتن پنیر خامه ای لایت کاله میکوبه میگه "به همین برکت قسم تو این 12 سالی که من اینجام یه بار هم تو غذا کافور نریختم. هر کس که..."

و بچه گربه میمونه قسم حضرت عباسُ باور کنه یا دم خروسُ !


پ.ن:

1/پنج ساعت مرخصی تو شهریم نصفش پای نت میره. میدونم

2/عهد دوره ای که ما تو جهنم سبز آموزش میبینیم باید گنده ی نیروی انتظامی برا جشن ترخیص پخ بالایی ها بیاد و ما رو به لعنتی بده ... رسما دوبرابر حالت عادی باهامون صف جمع کار میکنن


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 15:18  توسط بچه گربه  | 

برف اومده تا كمر!

اين روزها هر كس از احوالم خبر ميگيره فقط ميتونم به دسته تبرى كه به طرز فجيعى از حلقم بيرون زده اشاره كنم ... ديگه حتى كسى منو "جان" هم خطاب نميكنه، آخه صالح علا هم دو‌قدم مانده به صبح‌شو تعطيل كرده!

.

.

.

قرار بود پست "تابستون كوتاهه"‌ رو اينجورى شروع كنم اما وقتى به واقعيت ماجرا نگاه كردم چيزى غير از اين ديدم اگه از هفته‌ى بعد انصراف و طبعاتِ طبعا بدش بگذرم حتى ميشه اونو يكى از بهترين تابستوناى چند سال اخيرم به شمار بيارم. همين كه بعد چند سال دغدغه‌‌ى درس و تحصيل به كل برام از بين رفته خودش كلي حال بود!

خوشبختانه هفته‌هاى اول خونه نبودم كه از نزديك با تلخى‌هاى بعد انصراف روبرو بشم روزهامو به _مثلا_ كار و كمك به بنايى تو خونه‌ى خاله گذروندم كه درواقع تركيبي از نوستال بازى با PS1،‌ چريندن تو كتاباى شوهر خاله، اديت عكسام، احيا گرفتن با بحثاى بي پايان و وب گردى بود. بعدشم كه ترميم اون خونه‌ى روستايى نزديك فردوسى شروع شد. قراره برا اسكان خونواده‌ى حاجى _كارگرمون_ ازش استفاده كنيم. البت در اونجا هم بيشتر از سر و كله زدن با بيل و كلنگ، با دوربينم ور رفتم و بعد چند وقت تونستم يه دل سير عكاسى كنم. اونجا با آدماى جالبى آشنا شدم كه جالبناك‌ترينشون "باباى ابرام" يه پيرمرد هفتاد و چند ساله‌س كه نميتونه يه جا بند شه و هميشه بايد راه بره. اين وسط اگه حالش خوب باشه برات شعر ميخونه. فرقي هم براش نداره هم تو مبحث شبيه خواني تيريپ شمر برميداره و هم تو جمع‌هاى خصوصى‌تر شعر 18+ ميخونه!

در همين حين به چند تا از خواسته‌هاى قديمم هم رسيدم كه مهمترينش داشتن سگ بود! سيا يه دوبرمن هفت ماهه‌س كه علاوه بر بازيگوشياش مثل يه سگ نگهبان پاچه ميگيره. داشتن يه رتيل تو اتاق خوابمم از اون اتفاقای خوبه. "هيبت" به روزى يه ملخ راضيه، فقط نميدونم با دفع بدبوش بايد چكار كنم؟!!

خلاصه تو اين چند روز مونده به خدمتم دارم حسابى زندگى ميكنم

پ.ن:

۱/همين جا تمام قد اعلام ميكنم كه يكي از فنون نفيسه مرشدزاده هستم ... شماره جديد همشهرى داستان منتشر شد

۲/بعد از عليرضا حالا ممر هم ميخواد ازدواج كنه، يكى نيست بگه اون حداقل ۲۲سال سن داره تو ديگه چته؟!!

۳/ما كه رفتيم نگران... الان گفتم كه اگه به پست بعدي نرسيدم تو دلم نمونده باشه

۴/شما بگید. مگه غیر از "ریدی خواهرم" چیز دیگه ای هم میشه به مترجم "بدون لهجه خندیدن" گفت؟! ویراستارم که قربونش برم انگاری نداشتهاین کتاب. دیدن رو جلد اسم نویسنده رو اشتب چاپ کردن؟!!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 8:52  توسط بچه گربه  | 

عکس از منصوره معتمدی

۱۹م هادی تماس گرفت و دعوت زد تا همراه چند تا از بچه های دوران دبیرستان بریم حسینه. ولی کیـن گشاد و آب هندوانه مانع رفتنم شد. همراه وعده ی ۲۱م پیچوندمش. اون شب جوشن کبیر و العفو جاشو به وب گردی داد


۲۱م قصدم همراهی با هادی بود، اما پیشنهاد بسکتبال شبانه چیزی نبود که بشه به راحتی از کنارش رد شد. اونم وقتی یک ماه از آخرین موقعیت مشابه میگذشت. احیا گرفتیم؛ البت با ایستک و اُکا!


۲۳م خیلی سریع اتفاق افتاد. کمتر از پنج دقیقه زمان لازم بود تا خودمو سوار ماشین هادی ببینم. البت خبری از بچه ها نبود ... بعد از رسوندن پدر بزرگ و همراهانش دوتایی رفتیم حسینه. از اسمش معلوم بود که اونجا "شور" تنها نیست، یه "شعوری" هم هست. همین که روحانی مجلس ثواب بحث علمی و کلامی رو به مراتب بیشتر از دعا و عزا میدونست همه چیزو ثابت می کرد.میگفت "ای کاش وقت منو میذاشتین قبل از دعای جوشن تا با درک بهتری دعا رو میخوندیم" سطح علمی ش زیادی بالا بود. هادی میگفت "یکی از اساتید دانشگاه رضویه". بعدا فهمیدم شب ۱۹م وقتی مداح زده تو جاده خاکی به نشونه ی اعتراض وسط مجلس بلند شده رفته.
کلا فضای باحالی داشت. از آخرین هیئتی که چند سال قبل ولش کردم زیادی بهتر بود. ترکیب جمعیتی شم که نگو. همه جک وجوون، اگه چند نفر گنده ی مجلس رو حساب نمیکردی میانگین سنی افراد به زحمت به ۲۲ میرسید. به شخصه به این نتیجه رسیدم که اگه همین تعداد بزرگتر نباشن همه چیز به لعنتی* میره.حضور همین چند نفر یه جورایی به جمع جهت میده، راه راستو نشونت میدن حتی گاهی اوقات راه راستو به سمتت کج میکنن!
.
.
.
خلاصه که اگه تو مشهد دنبال یه جای درست درمون و به روز واسه دور هم بودن و جواب برا سوالاتون هستین حسینیه فرهنگی قرآن و عترت میتونه جای خوبی باشه.

* با اجازه ی دختر حاجی

پ.ن:
1/این چند وقته مشغله زیاد بود پستم حسابی بیات شد
2/حلقه های معرفتی که جمعه شبها تشکیل میدنُ باس تجربه کنم
3/ وبشون یکم غیر فعاله، در اسرع وقت مدیرشو خفت میکنم!
4/عید فطر مبارک (رصد خانه ی غضنفر)
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 22:13  توسط بچه گربه  | 

×××

کیک ممر

اوایل آخرین ماه تابستان ... طبق تحقیقاتم ساعت تقریبا یازده شب بوده که مام میره اتاق عمل، ینی آخرین ساعت از روز ششم ... مهم نیست که قبل از 12 به دنیا اومدم یا بعدش، به هر جهت اون موقع ثبت احوال تعطیل بوده و صدور شناسنامه هم منتفی ... برا همین تو شناسنامه م نوشتن ۷/۶/۶۹ ... البت خودم بیشتر به "شیش ِ شیش ِ شصت و نه" علاقه دارم ... کسرت شیشش به آدم حال میده ... یه علت دیگه شم اینه که با باب یه روز بشم ... بالاخره ۲ تا کیک تو یه روز حال بیشتری داره ... البت اگه کیکی در کار باشه!

پ.ن: نن جان ِ مام هم ۸م به دنیا اومده!

پ.ن۲: میگن از روی گواهی تولد شناسنامه رو صادر میکنن ... ولی من دوست دارم این طوری فک کنم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:22  توسط بچه گربه  | 

دهن ماه رمضونی!

فسقل: تو هم بیا غذا بخور

خواهرک: من روزه م

فسقل: نهههه ... تو مامان فاطمه ای!

 

پ.ن:خوشی چند وقت اخیرم محدود میشه به شیرین زبونی های هر از گاهی بوس جون.

پ.ن۲:این روزا بجای دروغ گفتن فقط لبخند میزنم ... و احیانا نیشخند!

پ.ن۳:با وجودADSL و دانلود منیجردیگه احیا گرفتن با کارت اینترنت شبانه هم به خاطره ها پیوست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 5:34  توسط بچه گربه  | 

پیش به سوی فاک عظمـا!

خودم بیشتر از همه تعجب کرده بودم، من با این کالیبر بالا و مخ معیوب چطور قبول شدم؟!! حتی اگه می خواستم به شانس ربطش بدم بازم باورم نمیشد که تا این حد خر شانس باشم. آزمون تو آمفی تئاتر بود؛ آمفی تئاترم که میدونین، بزرگ و غیر همسطح. دروس عمومی که تموم شد چشمم به هم دفترچه ایم۱ افتاد که یه ردیف پایین تر سمت راستم درست کنار دیوار نشسته بود. سرعت تست زدنش زیادی بالا بود به قیافه شم نمیخورد که واسه کنکور منحصرا زبان اومده باشه. بیشتر شبیه جوجه طلبه های معمم نشده بود تا بچه کنکوری ... چون حوصله ی خوندن تست ها رو هم نداشتم از همون فاصله شروع کردم به تقلب! گزینه ها رو درست نمیدیدم ولی از محل قرار گرفتن مداد رو پاسخ برگ اونا رو حدس میزدم. بالاخره این آزمون های قلم چی یه جا به دردم خورد. برا تقلب از راه دور با چشم غیر مسلح تمرین خوبی بود! با خودم گفتم اگه مثل خودم کتره ای تستا رو بزنه که فرقی نمیکنه، میرم سربازی ... اگرم یارو رب النوع کنکور زبان باشه که مجاز میشم و بعدش با سربلندی میرم سربازی!

شانسم زد و مجاز شدم ... حسابی دچار گرفتگی از ناحیه جو شده بودم، سربازی بکل فراموشم شد و تو انتخاب رشته، مترجمی غیر انتفاعی قبول شدم اونم خودِ مشهد ! فکر کردم میرم آموزشگاه و خودمو به سطح کلاسا میرسونم. اما امان از این کالیبر بالا؛ ترمک بودن هم که شد مزید بر علت ... رسما تِــر زدم. شاید براتون اتفاق افتاده باشه که در کلاسی قرار بگیرین که سطحش از شما بالاتره ... از کلاس اوت شدم. ترم دوم که بیشتر به پیاده روی های بی مقصد گذشت تا سر کلاس رفتن...

.

.

.

خلاصه که تیریپ انتحاری انصراف دادم و دفترچه ی سربازی م رو پست کردم!

 

۱.حتما میدونید که چند وقته دفترچه های آزمون آ.ب.ث شده

 

پ.ن: شاید باورش سخت باشه اما از زمانی که انصراف دادم خیلی خوشحال ترم. تا نیمه های شب مثل یه گرافر خوب شهرو تگ زدم!

پ.ن۲: از همه مهم تر برخورد باب گرام با این قضیه بود "دوره ی فشار آوردن که خیلی وقته تموم شده نصیحتم دیگه جواب نمیده هر کاری که دوست داری انجام بده" برام غیر منتظره بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:8  توسط بچه گربه  | 

Avrilion

روز / داخلی / یکی از پاساژهای قشم

بچه گربه به همراه مام و باب در یک فروشگاه مشغول خرید ریش تراش هستن، قیمت 15 چوقه ولی بر خلاف جاهای دیگه بجای کم شدن لحظه به لحظه زیادتر میشه و در پایان به بالای 200 میرسه، آخه بچه گربه تمام امکانات ریش تراشای دنیا رو یک جا میخواد ... خرید فرت!

هنوز چند قدم از فروشگاه دور نشدن که یکی از اناث توجه بچه گربه رو به خودش جلب میکنه

آوریل؟!! ... بلوند و شاسی بلند مثل کلیپ girl friend که بخاطر حضور در ایران به یه شال آبی روشن مزین شده  

هنوز از کف صحنه ای که از فرط جذابیت به صورت اسلوموشن دیده در نیومده یه مسیج به دست علی رضا میرسه  "تا حالا آوریل رو از نزدیک دیدی؟!!"

متاسفانه حضور مام و باب مانع از اظهار نظر و احیانا علاقه به شبه آوریل میشه

 

روز / خارجی / جلوی عابر بانک - مشهد

به لطف خودپردازها دیگه از شلوغی داخل خبری نیست و صف ها بیرون از بانک تشکیل میشه و صد البته زیر آفتاب!

علی رغم یکی بودن باجه صف ها تفکیک شده س، اذکار (ذکور سابق) با حداقل 8 نفر و اناث که سر جمع 3.5 نفر میشن در دو طرف باجه منتظر ایستادن. طبق عادت معمول بچه گربه مشغول خوندن مجله س و هر از گاه نیم نگاهی به اطرافیان میاندازه تا یه وقت کسی نپیچه جلوش

_ خون بازی که سیاه سفید بود!

روبروش باران کوثری با گریم خون بازی توی صف ایستاده  با همون گره پیشونی و لباسهای تیره. خمار و بی حوصله به نظر نمیاد اما حجم اخم صورتش بیشتر از حد مجازه

که همین مورد آخر دوباره مانعی میشه در برابر اظهار نظر و طبعا احساسات به باران مشهدی!  (تف به این روزگار وانفسا)

 

روز / خارجی / 4راه برق - مشهد

بعد از یه پیاده روی طولانی بچه گربه خودشو مجاب میکنه تا بقیه راه رو با تاکسی طی کنه

بی حوصله و خسته برای تاکسی ها دست بلند می کنه _رسما بال بال میزنه_ و زیر لب برای اموات راننده ها صلوات میفرسته

که یه آن ترشح آدرنالین رو توی خونش حس میکنه، چشمهاش حسابی گرد شده و به زحمت میتونه چیزی که میبینه رو باور کنه (جیغ بنفش 0دسیبلی)

 در همین حین گوشی زا زنگ میخوره

+ها، چیه؟ (اصولا سلام در مکالمات روزانه ی زا محلی از اعراب نداره)

- زا، حدس بزن چی دارم میبینم

+ شارژت اضافیه چرا بی خودی حرومش میکنی؟ بفرست برا من

- بجای "بچه گربه بازی" در آوردن بحدس

+من چه میدونم لابد یکی که دز اسکلاسیونش از تو هم بیشتره

-دارم برات، اصلا حدسو فاکتور میگیریم تا حلا آوریل لاوین رو با چادر ملی دیدی؟

+وخـــــــه؟!! (تعجب)

-به جان بچه هام راس میگم 10 متر هم باهاش فاصله ندارم باورت نمیشه خود خودشه صورت ش مو نمیزنه حتی قدش هم همونه ریز و کوچول مثل اون ویدئو که پاپاراتزی ها دنبالش بودن

+خب برو جلو یه حرکتی، سلامی، شماره ای ...

- فک میکنی همه مثل خودت شخله ن؟

+نه که تو نیستی؟

- آخه تنها که نیست، هاپو داره

+حالا واس چی به من زنگیدی؟ این وسط من چکاره م؟ (غر غر)

-پشمکِ چندش ... مثلا می خواستم توی لحظه م شریکت کنم

 

یه جا از قول یه جامعه شناس خوندم که اگه بخوایم درست حساب کنیم حتی کسی که

 پوستر دختر بچه های آرایش کرده روپشت شیشه مینی بوسش میچسبونه هم یه جورایی مشکل داره

علاوه بر این اکثریت قریب به اتفاق دخترایی که باهاشون برخورد داشتم از اینکه رو گوشی مردها تصویر مدل، بازیگر یا خواننده زن باشه چندششون میشه

به عنوان مثال میشه به این پست حاجیه خانم سارا صد گل نیا  اشاره کرد.

حالا به نظر شما اینکه من از صدای آوریل و بازی باران یه کم زیادی خوشم میاد، چندش محسوب میشم؟

 

وخـــــــه؟!! = جون من راست میگی؟!!

 شخله = در اصل به معنای سرعت زیاده اما در اینجا منظور پر رو بودن ِ بی حد و حصر می باشد!

 

پ.ن: فاصله ی زمانی بین اتفاقات زیاد بود ... هر روزم این جوری نیست!




+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 14:2  توسط بچه گربه  | 

دپسردگی


فرقی میکنه تو پیام پینگیلیش به جا Depression  بنویسی Dipreishen ؟!! مگه پیام پینگیلیش نیست؟ مگه فارسی رو با رسم الخط انگلیسی نمینویسیم؟ شما عجالتا بدون اینکه از اون بالا تقلب کنی یه "شورلت" به انگلیسی بنویس تا بت بگم قضیه رو....

مثلا رشته مون مترجمیه ... گفتم که، مـثـلا ! ... نصف تستای کنکورم از رو دست بقیه زدیم که عریضه خالی نمونه ... حالا شما خودت اون حدیث مفصَلَ رو بخون؛ مجمل پجملم نداریم

آخه از کسی که یه دستش گوشیه، دست دیگه ش دایتی شکلاتی و در حین پیاده روی توی شلوغی ِ کنار بازار رضا با ممر میحرفه، از بین زوارِ بیکار لایی میکشه، کیم ش رو گاز میزنه و یه چشم به مردم یه چشم به گوشی سعی داره پیام بنویسه چه انتظاری میشه داشت؟

یکی نیست به این عطا بگه وقتی سنت های ملت رو بی اجازه خوندی مث بچه آدم بشین سرجات، دیگه واس چی پرچمش میکنی؟

حالا چند روزیه که حاجیمون رسما ما رو "حاج صفاط" صدا میزنه ... روز اول گفتیم برا شاد شدن بچه ها مشکلی نداره ... اما این بشر رسما آدامسش کرده ... میترسم روم بمونه ... حالا اگه دوران دبیرستان بود میشد یه جوری باش کنار اومد ... اما الان هیچ رقمه دوست ندارم جلو جماعت اناث اسم روم بذارن

 

پ.ن: تو یکی از شماره های همشهری داستان از قول استفن کینگ خوندم که "یه بار هر چی خواستی تَف بده بعدش بشین بیست بار خطش بزن" فک کنم حذفیات این پستم یه کم زیاد شد، باس یه نمه عمیق بخونین تا به گرفتگی از ناحیه ی مطلب دچار شین ...

 

پ.ن1.2: خوب شد ما یه سوتی دادیم ... وگرنه ملت از کجا می خواستن بفهمن عطا مخارج حروف بلده؟!!

 

پ.ن1.7:نخیر ... حوصله ی T9 هم نداشتم

 

پ.ن2.3: تو فکر خرید یه chevrolet s10 هستم ... به نظرتون چطوره؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 17:58  توسط بچه گربه  | 

قندٍ خاله

بامداد امروز کودکی فرخ فام! و مهدی نام پا به عرصه وجود گذاشت و با حضورش این جهان را فراخی و نور بخشید

و این چنین بود که همگان گفتند "دنیا دیگه مث تو نداره نداره ته میتونه بیاره"

 

پ.ن: انتظار نداشتین که عکس یه بچه چند ساعته ی لبو رو بذارم اینجا؟ عوضش بوسیلای گودزیلا رو گذاشتم که هم خودم کیفور بشم هم شماها!

پ.ن۲:  با اینکه بچه ی قلنبه ای محسوب میشه اما اونم نتونست رکورد ۴.۵ کیلویی منو بشکنه!  (موقع به دنیا اومدن اضافه وزن داشتم، الان که ندارم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 14:35  توسط بچه گربه  |